عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود


دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

دلم مایه ی سودای اهورا جاری است به خدا صحنه ی دل رقصگه دلداری است من از این دام بلا با دل خود خواهم رفت سالها هست که خسته است تن و سر باری است باز کن پنجره را تا بدمد بر تو نسیم چون مسیحای سحر رهگذر بیداری است



آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی دیدن بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام عشق یعنی بهترین حسن ختام

جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:17  توسط افشین | 

 عشق اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:11  توسط افشین | 
به نام انکه بذر محبت را بر دل عشاق پاشید

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتتظر حادثه هم فکر خطر باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:42  توسط افشین | 

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی
به که گویم تو نوازشگر دستان منی
به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را
به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی
گر چه پاییز نشد همدمو همسایه ی من
به که گویم که تو باران زمستان منی
همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند
به که گویم که تو عمریست که مهمان منی


گر چه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما
به که گویم که تو عمری مه تابان منی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:40  توسط افشین | 

 

 

 

باز با من سخن از عشق بگو

ای سراپا همه خوبی و صفا

به خدا محتاجم

من چو ماهی که ز دریا دور است

و شن گرم کنار ساحل

پیکرش را گور است

موج امید و وفا می خواهم

من تو را می خواهم .

من تو را می خواهم ای دریا

ای به ظاهر همه تندی ، همه خشم

و به دل

گرم و آرام و پر از شور و حیات

من چو گل که به اشک شب و لبخند سحر محتاج است

به تو روشنگر جان محتاجم ....

به تو هم چون خورشید و به هر قصه ی عشق

که بگویی با دل

چو هوا محتاجم

همچو خورشید بتاب تا چو گل پر بگشایم از شوق

تا بپیچد همه جا عطر اشعار ترم

و بخوانند همه و بدانند همه

که تو را می خواهم ای خورشید

و ببینند همه

که به تو محتاجم

به تو چون سرو بلند

که بر آن ساقه ی نیلوفر نازک پیچید

همچو آن پیچک لرزنده ی خرد

تارهایی ز وفا می پیچم

تا جدا هیچ نگردی از من

با تو می مانم در باغ وجود

با تو می میرم ای بود و نبود

من به تو محتاجم

به محبت به وفا محتاجم

به خدا محتاجم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:38  توسط افشین | 
 

 عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ 

اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن ؟

اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم ؟

 پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم

اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟

روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات

اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی  ؟

دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی

اجازه  دارم به همه بگم که تو مال منی  ؟

 ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 

اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم ؟

بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:36  توسط افشین | 
همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید،
باز روشن می شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی است:
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
و لیموهایی ترش تا که شر بتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهایی در زحمت
تا که از ما انسانهایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید زود،
.
.
.
خواهی دید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:35  توسط افشین | 
 

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد من که میدانم مرگ ویرانگرچه بی رحم و شتابان می رسد پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم من که میدانم به دنیا اعتباری نیست اعتباری نیست!... بین مرگ وآدمی قول و قراری نیست من که میدانم اجل ناخوانده وبیدادگر سرزده می آید و راه گریزی نیست پس چرا؟پس...پس چرا عاشق نباشم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:24  توسط افشین |